تبليغاتX
اشک باران

زندگي بدون آزادي به جسمي بي روح مي ماند، آزادي بدون انديشه به روحي آشفته حال ... زندگي، آزادي و انديشه هر سه يك چيزند، و هميشه پاينده اند و نمي ميرند.

خداوند به روح تو پر و بالي داده است تا در آسمان بي كران عشق و آزادي پرواز كني. پس آيا تاسف آور نيست با دست هاي خود بال هايت را مي چيني و روح خويش را وامي داري تا مانند جانوري بر زمين بخزد؟

آزادي كسي كه به آن مي بالد، بردگي است.

فراموش كردن، شكلي از آزادي است.

ما آزادي بيان و آزادي نشر را خوانيم، اما حرفي براي گفتن و چيزي در خور انتشار نداريم.

ما بر صخره اي بزرگ مي نشينم و به افق دور دست خيره مي شويم. او به ابرهاي طلايي اشاره مي كند؛ و مرا به ياد آواز پيش از خواب پرندگان مي اندازد. خدا را براي موهبت آزادي و آرامش سپاس مي گزارم.

آزاده ي واقعي كسي است كه با صبوري، بار انساني در بند را به دوش مي كشد.

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 19:0 | لینک  | 

 

Tu in donyaye namard ye dokhtare nabina bud ke ye dost pesar dasht . dokhtare dost pesraesho kheli dost dasht . behesh migoft : age man 2ta cheshm dashtam vase hamishe bahat mimundam . ye ruz ye nafar peida shod ke cheshasho dad be dokhtare . dokhtare vaghti tunest dost pesaresho bebine ,did ke unam nabinast . be pesare goft : dige nemikhamet ,az pisham boro pesare vaghti dasht miraft labkhande talkhi zado ba ashk goft :MOVAZEBE CHESHMHAYE MAN BASH

!!!

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 17:7 | لینک  | 

 

سلام دوست عزیز نظرتو در مورد این عکس برام بنویس

 

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 19:7 | لینک  | 

 

ای دوست من ،من آن نیستم که می نمایم نمود پیراهنی ست که به

 تن دارم - پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی

من در امان می دارد .

آن «من»ی که در من است ، ای دوست ، در خانه خاموشی ساکن است و

 تا ابد همان جا می ماند ناشناس و دست نیافتنی .

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری - زیرا

سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل

آرزوهای تو نیستند .

هنگامی که تو می گویی«باد به مشرق می وزد» من می گویم «آری به

 مشرق می وزد» : زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد بلکه

 در بند دریاست .

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من هم نمی خواهم که تو

در یابی . می خواهم در دریا تنها باشم .

دوست من ، وقتی که نزد تو روز است ، نزد من شب است : با این همه

من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم ، و از سایه

بنفشی که دزدانه از دره می گذرد : زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی

شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی - و من گویی نمی

خواهم تو ببینی یا بشنوی. می خواهم با شب تنها باشم .

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می

روم - حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذرد مرا آواز می دهی

«همراه من ، رفیق من» و من در پاسخ تو را آواز می دهم «رفیق من ،

همراه من» - زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی . شراره اش چشمت

 را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد . و من دوزخم را بیش از آن

دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی . می خواهم در دوزخ تنها

باشم .

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ، و من از برای خاطر تو می

 گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است . ولی در دل خودم به

مهر تو می خندم . گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی . می خواهم تنها

بخندم .

دوست من ، تو خوب و هشیار و دانا هستی : یا نه ، تو عین کمالی - و من

 هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم . گر چه من دیوانه ام .

ولی دیوانگی ام را می پوشانم . می خواهم تنها دیوانه باشم .

دوست من ، تو دوست من نیستی ، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم

 ؟ راه من راه تو نیست ، گر چه با هم راه می رویم ، دست در دست .

 

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 21:32 | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 13:51 | لینک  | 

یه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه می سوزه ...

يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه ...

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه ...

يه قناری بايد به خوش اوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه....

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه ...

يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره ...

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه ...

يه قلب پاک بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد می شه....

يه چشم اشک آلود ... يه دل غم آلود ... يه کبوتر عاشق ...

يه قناری خوش آواز ... يه لب خندون ... يه جاده با انتها ...

يه دفتر نقاشی ... يه ديوار استوار ... يه قلب پاک و .........

اينا همه يه جايی معنی داری جاييکه :

خودتون حدس بزنيد

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 20:4 | لینک  | 

 

 

 

همگي ما

در روياي باغ گل سرخ پشت افق هاي دور

 

به سر مي بريم

 

به جاي آنكه از گلهاي سرخ پنجره ي خانه

مان لذت ببريم...

 

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 20:0 | لینک  | 

 

 

 

 

پس از سكوتي كه در آن روياهايي لطيف وجود داشت ، از او پرسيدم :

 

"زيبايي چيست ؟ مردم در تعريف آن و برداشتشان از آن اختلاف دارند ، آنچنان كه بر

 

 ستايش آن و عشق به آن با يكديگر مشاجره مي كنند .

 

پاسخ داد : زيبايي ، چيزي است كه ترا به بخشيدن ، نه گرفتن ، ترغيب مي كند .

 

چيزي كه احساسش مي كني ، آنگاه كه دستاني از اعماق جانت دراز مي شوند تا

 

آن را بگيرند و به درون وجودت ببرند . چيزي است كه جسم آن را نقمت مي داند و

 

روح آن را نعمت ، پيوندي است بين شادي و غم .

 

زيبايي ، تمامي آن چيزهاي پنهان است كه دركشان مي كني ؛ آن ناشناخته ها كه

 

مي شناسيشان و آن خاموشاني كه به آنها گوش مي سپاري . زيبايي نيرويي است

 

كه از مقدس ترين مقدسات وجودت آغاز مي شود و در جايي فراسوي روياهايت پايان

 

مي پذيرد.

 

 

 

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 22:24 | لینک  | 

عشق فرشته

     فرشته روبروي خــــدا ايستاده بود ، خــــدا او را از عاشق شدن بر حذر داشته است :

 " تو نمي تواني عاشق شوي ؟  خودت يک بار تجربه کردي! آنها ( انسانها )دیگر هيچگاه عاشق

  نميشوند ... عشقشان از روي رياست..."

فرشته با چشمان پرسشگر خـــــدا را نگريست ؛ در برابر خـــــدا گويي قدرت کلام از او گرفته ميشد .

خـــــدا راز نگاهش را فهميد...

 " بله! من خودم قدرت عشق را از فرشته ها گرفتم و درقلب انسانها جاي دادم، ولي نميدانم چه بر سر  آنها آمده که عشق را فراموش کرده اند .... دوست داشتن آنها با ريا همراه شده است..."

خــــدا آنقدر عصباني بود که فرشته يک لحظه فراموش کرد ؛  "او مهربانترين مهربانان است.... "

خود را به خدا رساند...با همان شوري که در تمام فرشتگان وجود دارد ، چشم در چشم خــــدا دوخت ، دستانش رابه نشانه التماس در هم گره کرد:

خواهش مي کنم !!

خــــدا چند لحظه به چشمانش خيره شد و بدون حرفي رفت........لحظه ديدار نزيک بود ... بايد خــــدا را راضي ميکرد...

نامه اي به خــــدا نوشت :

« بنام تو»

خداي خوب ومهربانم !

اي خالق زيبايي ها !

اي مظهر عشق... !

ميدانم همه آنچه مي گويي ، تمام نگراني هايت براي من است؛

ولي براي همين يکبارو آخرين بار....

مرا ببخش.                                                         دوستت دارم

                                                       فرشـــتــه ي تــو....

آماده رفتن شد . آن کوچه هميشگي ... آن کوچه را دوست داشت و آن درخت بید و آن دیوار کاه گلی را...مثل همیشه زودتر رسیده بود.

اول به بید مجنون سلام داد ، بید هم با تکان دادن شاخه هایش جوابش را داد . سپس کنار دیوار کاه گل رفت که همیشه با معشوقش به آن تکیه می داد ، با دیوار هم احوالپرسی کرد.

زیر لب زمزمه می کرد:

من اینجا چشم در راه توام**** من اینجا چشم در راه توام !!

سایه ای دید ؛ در این ساعت تنها معشوقش میتوانست باشد ، ادامه داد:

من اینجا چشم در راه توام،ناگاه

تورا از دور می بینم که می آیی***ورا از دور می بینم که می خندی***سراپا چشم خواهم شد ***

آری ! او بود ، معشوق فرشته .... دستانش را به سویش دراز کرد . معشوق زمینی دستانش را گرفت.فرشته با همه وجود به او لبخند زد.ناگهان یادحرف خــدا افتاد :« عشق زمینی به ریا آلوده است! »

خودش نیز یکبار تجربه کرده بود ؛ چقدر سختی کشیده تا توانست از آن عشق دل بکند...دلش شکست . چشمانی که تا چند لحظه پیش می خندید به ناگاه افسرده و غمگین شد.

معشوقش فهمید . کنار بید مجنون رفت... بید زمزمه ای در گوشش کرد.فرشته سر بر سینه دیوار کاه گل داشت و آرام آرم می گریست. معشوقش خود را به او رساند ، تا چشم فرشته به او افتاد از ته دل فریاد کشید:

من از آدم ها متنفرم .... از دورویی ، دورنگی ، ریا ، از عشقهای دروغین آنها ، از نقش بازی کردن آنها ، از نقابهایی که به چهره می زنند ، آنها خیلی راحت قلب دیگران را می شکنند و خیلی آسان احساسات پاک دیگرا را با سنگدلی تمام زیر پاهایشان له می کنند...........

من از آدم ها ، عشق دروغین و قلبهای سنگیشان متنفرم...........

فریاد می کشید انگار می خواست ، خدا هم بشنود. آنقدر گفت و گفت تا از گریه بی حال شد. معشوقش دنبال قطره ای آب می گشت ؛ اگر آب به فرشته نمی رسید غالب تهی می کرد و می مرد...

اما دریغ از قطره ای آب... خود را به فرشته رساند . روبرویش نشست دستان سرد فرشته که دیگر هیچ اثری از زندگی نداشت در دست گرفت اشک می ریخت و زیر لب می گفت:

او لایق عشق پاک تو و قلب تو نبود...... سر به آسمان بلند کرد ولی خدا.....

معشوق به فرشته نگاه میکرد که بی جان ...

ناگهان یاد اشک چشمانش افتاد . قطره ای از اشکش را در دهان فرشته ریخت . قطره دوم... قطره سومفرشته چشم باز کرد. معشوقش را دید که بالای سر او نشسته و به پهنای صورت اشک میریزد و با همه وجود می خندد !!فرشته همه آنچه بین خودش و خدا گذشت ، از عشق قبلی اش برای معشوقش گفت . همه جاهایی که فرشته به هق هق می افتاد ، معشوقش نیز گریه میکرد.فرشته اشکهای معشوقش را پاک کرد دستهایش را محکم گرفت ، مستقیم به چشمانش نگاه کرد ، هرچند با پرده اشکی که در چشمش جمع شده بود نمی توانست ببیند، ولی پلک نزد ، گفت:

اگر یک روز از من، از عشق فرشته، خسته شدی ودیگر دستهایم گرمایی برایت نداشت ،به خودم بگو...

   " مرا به خدا نسپار ..."

معشوق رویش را برگرداند و با عصبانیت بلند شد و دست فرشته را رها کرد .فرشته با همه عشقی که در دل داشت ، صدایش کرد.

ایستاد ! رو به فرشته کرد و گفت :

" تا تو ، من و عشقم را بخواهی ، دوستت خواهم داشت ."

فرشته خوشحال شد . میخواست همه حرفهایش را به خدا بگوید....مثل شبهای گذشته ، معشوق فرشته ، برایش شعرهای عاشقانه خواند و فرشته پابه پای شعرهایش اشک می ریخت...

بید مجنون از این همه عشق و صفا شاخه هایش را تکان داد و دیوار کاه گلی از باد خواست تا بوی کاه گل تنش را با بوی عشقی که فضای کوچه را پر کرده بود به همه جا برساند ؛                        

تا همه بدانن

                 هنوزهم انسانها با  همه ی  قلبشان  عاشق می  شوند

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 17:52 | لینک  | 

 

 

 

خدايا به من عطا فرما :

                

توفيق تلاش در شكست

                       صبر در نوميدي

 

كار بي پاداش

                       فداكاري در سكوت

 

عظمت بي نام

                         خدمت بي نان

 

خوبي بي نمود

                          مناعت بي غرور

             

عشق بي هوس

 

                     دوست داشتن بي انكه دوست بدارند

‹دكتر شريعتي›

نوشته شده توسط مجتبی در ساعت 17:10 | لینک  |